خرید بک لینک
بگردم دور چشمای اون روزت که نور آفتاب، آبی مردمکشو خیره کننده تر کرده بود...لعنتی اصلا بمب انرژیه برای من.نمیشه دوسش نداشت...نمیشه نخواست تورونمیشه بهش فکر نکردنمیشه براش کاری نکردنمیشه براش جون ندادنمیشه مراقبش نبودچرا وقتی به تو میرسم واژه کم میارم؟چرا نمیتونم اونجوری که دوست دارم از تو بنویسم؟چرا سیر نمیشم از نوشتن برای تو؟چرا خسته نمیشم از دوست داشتنت؟چرا اینقد عزیز و مهربونی لعنتی؟چرا خط به خط رگ های دویده شده توی صورتت اینقد خوب یادم مونده؟چرا صدای خنده هات نفسمو بند میاره؟چرا اینقد خدا برای تو وقت گذاشته؟چرا حتی چیزهایی که درموردت میگن بده، برای من خوبه؟چرا بدترین ویژگیت هم برای من بهترینه؟چرا بودنت اینقد به من انگیزه میده برای ادامه مسیر زندگی؟چرا وقتی به تو میرسم اینقد حسود و خودخواه میشم؟چرا اینقد پر پر میزنم برای دردات، برای غمهات، برای غصه هات؟؟؟چرا دلم میخواد چشم تک تک اونایی که تورو اذیت میکنن از کاسه دربیارم بزارم کف دستشون؟؟؟چرا حواست نیست به خودت؟؟لامصب اگه خمی به اون ابروهات بیاد، هیچی از من نمیمونه.پ.ن : لعنتی یه چیزی بنویس دلم خوش بشه... اگه درد هم باشه قبوله نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد ۱۴۰۳ساعت 21:43 توسط ...| |

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 6:02

دیوانهام و چشم به دیدارِ تو دارم ای ماهِ درخشندهی شبهای سیاهم #شاهزاده_سنگی

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 6:02

دکتر بعد از دیدن ام آر آی گفت : از جایی پرت شدی؟؟!!!!!گفتم : نهپرسید : پس چرا دیسکت با این شدت پاره شده اونم توی این سن؟!!!!حرفی برای گفتن نداشتم. تمام دلشوره ام این بود از زندگی ساقط بشم چون من آدمی نبودم که یکجا در حالت سکون زندگی کنم.فوری دستور بستری نوشت و گفت اورژانسی باید عمل بشی.یه اسکن قلب و یه آزمایش نوشت و از من و همسر امضا گرفت که هم دیسک رو جراحی کنه هم پلاتین قرار بده بین ۴ تا مهره.قبل اینکه از اتاق خارج بشیم تمام عوارض پلاتین رو گفت و منو آگاه کرد با معایبش.هزینه ی جراحی خیلی بالا بود خصوصا اینکه بیمارستانهایی که دکتر جراحی داشت، بیمارستان های خصوصی بود.کل وجود همسر رو تشویش گرفته بود. نگران بود. برخلاف اون من خیلی آروم بودم ... البته از بیرون آروم دیده میشدم چون هیچوقت نگرانی و استرس رو منتقل نمیکنم.همسر سنگ تموم گذاشت و تمام چیزهایی که دکتر لازم داشت تهیه کرد. حتی بهترین بیمارستان شهر رو برای من انتخاب کرد و نزاشت چیزی کم باشه.فردای اون روز بعد از خوردن سحری آماده شدیم برای رفتن به بیمارستان و انجام آزمایشات لازم. بچه هارو شب قبلش پیش مامان گذاشتم و اون شب رو تا صبح نخوابیدم. نمیتونستم راه برم. روی مبل نشسته بودم و فقط فکر میکردم اونم به آینده ای که پیش روم بود و هیچی ازش نمیدونستم.اسکن قلب و آزمایشات انجام شد و پلاتین رو هم تهیه کردیم و دوباره رفتیم مطب دکتر.بعد از تاییدش از همون جا راهی بیمارستان شدیم. همون بیمارستانی که بدنیا اومده بودم و خاطراتش رو بابا هزاران بار برام تعریف کرده بود.راستشو بخوای من هیچوقت تجملات و زرق و برق مکان یا اشیایی، خوشحالم نکرده و نخواهد کرد. برعکس خیلیا وقتی توی فضای تشریفاتی یا تجملاتی قرار میگیرم، حس بدی دارم.به اصرار خودم نخوا

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 6:02

صفحه بندی