بگردم دور چشمای اون روزت که نور آفتاب، آبی مردمکشو خیره کننده تر کرده بود...لعنتی اصلا بمب انرژیه برای من.نمیشه دوسش نداشت...نمیشه نخواست تورونمیشه بهش فکر نکردنمیشه براش کاری نکردنمیشه براش جون ندادنمیشه مراقبش نبودچرا وقتی به تو میرسم واژه کم میارم؟چرا نمیتونم اونجوری که دوست دارم از تو بنویسم؟چرا سیر نمیشم از نوشتن برای تو؟چرا خسته نمیشم از دوست داشتنت؟چرا اینقد عزیز و مهربونی لعنتی؟چرا خط به خط رگ های دویده شده توی صورتت اینقد خوب یادم مونده؟چرا صدای خنده هات نفسمو بند میاره؟چرا اینقد خدا برای تو وقت گذاشته؟چرا حتی چیزهایی که درموردت میگن بده، برای من خوبه؟چرا بدترین ویژگیت هم برای من بهترینه؟چرا بودنت اینقد به من انگیزه میده برای ادامه مسیر زندگی؟چرا وقتی به تو میرسم اینقد حسود و خودخواه میشم؟چرا اینقد پر پر میزنم برای دردات، برای غمهات، برای غصه هات؟؟؟چرا دلم میخواد چشم تک تک اونایی که تورو اذیت میکنن از کاسه دربیارم بزارم کف دستشون؟؟؟چرا حواست نیست به خودت؟؟لامصب اگه خمی به اون ابروهات بیاد، هیچی از من نمیمونه.پ.ن : لعنتی یه چیزی بنویس دلم خوش بشه... اگه درد هم باشه قبوله نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد ۱۴۰۳ساعت
21:43 توسط ...| |
برچسب:
نویسنده: ساحل قاسمی
تاريخ: دوشنبه
8 مرداد
1403 ساعت: 6:02